تبليغاتX
اینجا چراغی روشنه

اینجا چراغی روشنه

.چند جمله از صادق هدایت

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید

نزد بهترین و قشنگ ترین و باهوش ترین انسان, همیشه نقص دیده می شود .

حق به جانب آنهایی است که می گویند بهشت و دوزخ در خود اشخاص است .

چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمی خواهد و پس می زند .

آنها به من می خندند ، نمی دانند که من بیشتر به آنها می خندم .

کسانی که دست از جان شسته اند و از همه چیز سر خورده اند ، تنها آنان می توانند کارهای بزرگ انجام دهند .

برای من بزرگترین معجزه همین است که من وجود دارم .

اگر بشر دست از کشتن حیوانات بردارد ، آدم هم نخواهد کشت .

انسان نه فقط احمق ترین حیوانات است ، بلکه درنده ترین و شریر ترین آنهاست .

 

 

صادق هدایت اين متن را در ابتدای کتاب بوف کور نوشته است ، اگر چه درباره این متن چند خطی مخالفان و موافقان زیادی وجود دارد اما به راستی کسانی که این زخمها را در سینه دارند میدانند که این متن شاید یکی از زیباترین و بی نقص ترین متن ها باشد

به نام خدا در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد اين دردها را نميشود بکسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد،مردم برحسب عقايد جاري و عقايد خودشان سعي ميکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآميز تلقي بکنند.زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نکرده و تنها داروي آن فراموشي بتوسط شراب و خواب مصنوعي بوسيله افيون و مواد مخدر است، ولي افسوس که تاثير اينگونه داروها موقت است و بجاي تسکين پس از مدتي برشدت درد مي افزايد

 

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت8:28 قبل از ظهرتوسط ارتین .ک | |

"خداوندا

مرا یاری ده تا قبل از اینکه در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم

 قدری با کفش های او راه بروم.

 "معبودا

مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن! تا کوچکی

 چیزهایی که ندارم آرامشم را به هم نریزد!

"پروردگارا

به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.

دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم.

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم.

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم که دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت8:21 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد...

مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد...

 چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هرروز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند.

 پروردگار هستی با این که می تواند در هر جایی از دنیا باشد ،

 قلــب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگوئی گوش می کند

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت5:9 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

چقدر زیبا گفته:

 

دموکراسی می گوید: رفیق حرفت را خودت بزن، نانت را من می خورم!

مارکسیسم می گوید: نانت را خودت بخور ، حرفت را من می زنم!

 

فاشیسم می گوید : نانت را من میخورم ، حرفت را هم من می زنم ، تو فقط برای من کف بزن!

 

 

036.jpg

 

اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور ، حرفت را هم خودت بزن ، من برای اینم  که به حق برسی!

 

اسلام دروغین می گوید:تو نانت را بیاور بده به ما،ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن ... اما حرفی را که ما می گوییم!

 

 

(معلم،دکتر علی شریعتی)

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت10:30 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی - شعرى از پابلو نرودا

ترجمه: احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن میکنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،

و ضربان قلبت را تندتر میکنند،

دوری کنی . . .

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات

ورای مصلحتاندیشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری.

+نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت12:9 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

احمد شاملو یکی‌ از انسانهایی‌ است که  با زندگیش نشان داد انسان بودن چگونه است !

روانش شاد باد 




 

Shamlu's Picture

 

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است

زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است

زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است

زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است

زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است

زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است 

امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و

فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است.

 

اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :

تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است

حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است

عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است

صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است

فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌

کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است

روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند

چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند

و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند

و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت8:11 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

 کاغذ سفيد را هر چه قدر هم که تميز و زيبا باشد کسي قاب نمي گيرد

براي ماندگاري در ذهن ها بايد حرفي براي گفتن داشت

هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط  كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است

بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند

بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند

بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند

بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند

بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند

آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند

+نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت9:52 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

دفتر خاطرات 2559 ساله

 

548 ق م - يك صبح زيبا

 

جير جير پرندگان را از پنجره مي‌شنوم. دست و رويم را با گلاب مي‌شويم، لباس بلند و سپيدي بر تن مي‌كنم، گل سفيد رنگ به موهايم مي زنم و گردنبند طلائي زرتشت‌نشان را به گردن مي‌اويزم. امروز روز بزرگي است.. امروز من و خانواده‌ام براي نخستين بار از لوح كورش كبير ديدن مي‌كنيم. من تا اين لحظه نه، اما شما اي خوانندگان سده‌ي بيست و يكم، همين لوح را به عنوان نخستين اعلاميه‌ي حقوق بشر مي‌شناسيد. بايد بروم، پدر و مادر و برادرانم صدايم ميكنند:  "بشتاب پارس، دنيا منتظر است." هان، از قرار اسم من پارس است.

 

سال 651- يك روز باراني

 

باران مي‌بارد. معمولا" وقتي كه مي‌بارد من خوشحالم و خداي بزرگمان اهورا مزدا را سپاس ميگزارم. با باران، دشتهاي پهناور سرزمين من با همه‌ي گونه‌دانه‌هاي خوراكي و همه گونه ميوه‌هاي خوش‌گوار بيش از پيش شكوفا مي‌شود. اما امروز اندوهگينم. امروز شنيديم كه پادشاه‌مان، يزدگرد سوم از دودمان ساسانيان كشته شده است. مسلمانان به كشورم تاخته‌اند. اكنون بايد بروم. دخترم دنيا در گهواره‌اش گريه مي‌كند.

 

حدود قرن هشتم - آسماني به رنگ آبي روشن با تكه‌هائي ابر سفيد

 

ديروز براي من و همه‌ي ايرانيان روز بزرگي بود. پدرم جعفر برمكي، يك ايراني، وزير خليفه هارون الرشيد، يك عرب، شد. خوانندگان عزيز سده‌ي بيست و يكم، وزير همان است كه شما نخست‌وزير يا معاون رئيس‌جمهور خواهيد گفت. پدرم مي‌گويد:" ما ايرانيان مسلمان شديم اما عرب نشديم. ما ايراني هستيم و همواره ايراني خواهيم ماند." اكنون بايد شتاب كنم. بايد حواسم به مشق تيراندازي سوار بر اسب همراه برادرانم باشد. پدرم تاكيد دارد هرچه برادرانم مي‌اموزند من هم بياموزم. هان، از قرار، اسم من شهرزاد است.

 

قرن يازده- دوازدهم - آسماني بدون ابر

 

من عروس نظام‌الملك، وزير ايراني ملك شاه سلجوقي، پادشاه ترك‌تبارمان هستم. امروز پدرشوهرم رصدخانه‌اي را افتتاح مي‌كند. من هنوز نمي‌دانم، اما شما خوانندگان عزيز قرن بيست و يكم اين رصدخانه را به عنوان مكاني خواهيد شناخت كه عمر خيام كند و كاوش براي تقويمي تازه را در آن به انجام خواهد رساند. بله، ما ايرانيان هنوز ايراني هستيم، مهم نيست چه كسي بر كشور حاكم است، عرب يا ترك، ايران هنوز ايران است و ايراني هنوز ايراني. هان، از قرار، اسم من آزاده است.

 

 

حدود قرن سيزدهم - آسماني تيره و تار

 

چنگيزخان در ايران است.مغولها مي‌كشند، ويران مي‌كنند، غارت مي‌كنند و مي‌سوزانند. خدا مي‌داند چه تعداد از مردم را از دم تيغ گذرانده‌اند. شما اي خوانندگان قرن بيست و يكم خواهيد دانست: 2.5 ميليون. لابد اين آخر دنيا است! اما نه! هيچ چيزي هيچ پاپاني ندارد. هر چيزي آغاز مي‌شود، شكوفا مي‌شود و هنگامي كه پژمرد و به آخر رسيد... دوباره زندگي را از سر مي‌گيرد.. اين قاعده‌ي تغيرناپذير جهان و طبيعت است. درست مثل گلدان شمعداني كوچك من بر لبه‌ي پنجره كه از پس بسياري زمستانهاي سخت دوباره در بهار گل داده است. ايران باز جان به سلامت خواهد برد. بهاري ديگر در پيش است.

 

حدود قرن پانزدهم - آسمان بزرگان

 

اسم من افتخار است. در اتاقم نشسته‌ام و به گذشته و آينده فكر مي‌كنم. كشورم غولهائي در شعر و ادب و فلسفه پرورانده است: فردوسي، سعدي، حافظ، خيام و مولاناي رومي نمونه‌هائي از آنانند. اي خواننده‌ي قرن بيست ويكم، حوصله‌ات سر خواهد رفت. اگر دوست داري اين غولها را بشناسي به ويكي‌پديا مراجعه كن.

 

قرن شانزدهم - آسماني صاف

 

از پنجره‌ي اتاقم ميدان نقش جهان را مي‌بينم. من هنوز نمي‌توانم، اما تو اي خواننده ي قرن بيست ويكم، مي‌‌تواني بيائي و در شهر اصفهان، پايتخت ايران، از اين مكان باشكوه و خيلي بنا‌هاي ديگر كه پادشاه ما شاه عباس كبير ايجاد كرد ديدن كني. امروز به خانه‌ي دوست عزيزم آرمينه دعوت شده‌ام. او ارمني است. او در جلفا زندگي مي‌كند: محله ي ارمني‌هاي اصفهان در ساحل جنوبي زاينده رود. آرمينه و خانواده‌اش همراه حدود 150000 ارمني از سرزمين‌هاي شمال ايران به اصفهان آمده‌اند. روزي در بازار بزرگ اصفهان به هم برخورديم و دوست شديم. من مي‌خواستم يك چادر مشكي بخرم و آرمينه يك روسري قرمز. ما دوست شديم و من يك روسري قرمز هم خريدم..

 

موي سرم را شانه مي‌كنم. در مسير خانه‌ي آرمينه بايد موي سرم پوشيده باشد. بايد صورت و تمام بدنم هم پوشيده باشد. اين عرف اسلامي براي زنان در ايران است و من هم مسلمانم. ممكن است بپرسيد،" شانه كردن مو وقتي بايد روسري سر كني چه فايده اي دارد؟" اما آرمينه مسلمان نيست. آرمينه و همه‌ي ارمني‌ها مسيحي‌اند. آرمينه به من گفته كه ارمنستان اولين كشور دنيا بوده كه مسيحيت را به عنوان دين رسمي پذيرفته است. در خانه‌ي آرمينه حتا در حضور برادرش مي توانم روسريم را بردارم. وقتي با من حرف مي‌زند مستقيما" توي چشمهايم نگاه مي‌كند. مردان مسلمان اين اينطور نيستند. برادر آرمينه چشمهاي زيبائي دارد.

 

حدود قرن نوزدهم – آسمان خاكستري دلگير

 

اسم من لاله است. شانزده سال دارم. در حرمسراي ناصرالدين شاه، چهارمين پادشاه سلسله‌ي قاجار، زندگي مي‌كنم. من يكي از همسران متعدد او هستم. زندگي در حرمسرا مثل زندگي در زندان است. اگر به خاطر تاج السلطنه، دختر شاه، كه تقريبا" هم سن و سال من و تنها دوست و بهترين دوست من است نبود، زندگي برايم غير قابل تحمل مي‌شد. او به من خواندن و نوشتن و نواختن تار را مي آموزد. البته همه ي اين كارها را در خفاي كامل انجام مي‌دهيم. زنها اجازه ندارند چنين كارهائي بكنند. من تاجي را تحسين ميكنم. من او را اين طور مي‌نامم. او خيلي پر جرات است. او چيزهائي مي گويد كه به گوش من نخورده است: اين كه تفاوتي بين زن و مرد نيست و حقوق زنان و مردان بايد برابر باشد. با هم خاطرات زني به نام فارس را مي‌خوانيم كه در دوران كورش كبير زندگي مي‌كرده. فارس در دفتر خاطراتش از زندگي روزمره‌اش مي‌گويد و از تجربه‌ي اسب سواري با برادران و پسرعموهايش. او مي‌گويد كه در انتخاب شوهر و در انتخاب لباسي كه مي‌خواهد بپوشد آزاد است و اين كه دوست دارد به گيسوي بلندش گل سرخ بزند. من هم موي سياه بلندي دارم اما مجبورم آن را با روسري بپوشانم. ديروز تاجي به من يك گلدان گل لاله‌ي قرمز داد. من اين گلدان را بر لبه‌ي پنجره‌ي اتاقم در حرمسرا گذاشته‌ام. الان وقت آب دادن به لاله‌هاي قشنگم است. بايد آنها را زنده نگهدارم. شايد روزي من هم گلهاي آن را به موهايم بزنم.

 

اوايل قرن بيستم – آسماني به رنگ آتش

 

اسم من لاله است. اسم جد مادريم را روي من گذاشته اند كه در حرمسراي شاه زندگي كرد و همانجا مرد. از زمان جد مادريم تا امروز خيلي چيزها عوض شده‌اند. حالا سلطنت مشروطه داريم. ما نفت داريم. ما يك كشور ثروتمنديم. حالا بايد بروم. شوهرم منتظر است. بايد با هم در يك تظاهرات شركت كنيم. بايد عليه بيگانگاني كه در امور كشورم دخالت ميكنند اعتراض كنيم. پيراهن سفيد رنگي بر تن ميكنم و كلاه كوچكي بر سر مي‌گذارم: كلاه كوچكي با لاله‌هاي سرخ.

 

حدود 1935 – توفان و تندر

 

ديگر اسم كشور من فارس نيست بلكه ايران است. ديروز رضاشاه، اولين شاه سلسله‌ي پهلوي، به‌وسيله‌ي مهاجمين انگليسي- شورويائي ناچار از كناره‌گيري شد. من پادشاهمان را دوست داشتم چون اصلاحات اداري و اجتماعي زيادي انجام داد. مهم‌ترين كاري كه كرد كشف حجاب از زنان ايراني بود. در حالي كه با چشمهاي قرمز و با كلمات پرحرارت از رضا شاه دفاع ميكنم، مادر بزرگ كوچك قامت و سفيد روي من كه هميشه بوي گل ياس مي‌دهد جانمازش را تا مي‌كند.. از پنجره به درخت خرمالوي توي حياط نگاه مي‌كند و مي‌گويد: " نمي‌شود با زور مردم را وادار كرد چيزهائي را كه هزار سال به آن فكر و عمل كرده‌اند به زور نفي و فراموش كنند." روي درخت خرمالو پرستوها را مي‌بينم كه جيرجيركنان از شاخه‌اي به شاخه‌ي ديگر مي‌پرند. حالا بايد بروم. دختر كوچكم ايران گريه مي‌كند. بايد به او غذا بدهم.

 

حدود 1970 – آسماني ابري

 

اسمم ايراندخت است. اسم مادرم، ايران، را روي من گذاشته‌اند. در واقع من دختر مادرم و دختر مادر او و دختر همه‌ي مادران كشورم هستم. من دانشگاه مي‌روم. حقوق مي‌خوانم. تهران، پايتخت ايران شهري بزرگ است، پر از كافه و رستوران و ديسكو، درست مثل پاريس يا لندن. محمد رضاشاه، دومين شاه سلسله‌ي پهلوي مي‌گويد: " اكنون هيچ كشوري نمي‌تواند انگشت تهديدش را به سوي ما بگيرد، زيرا تلافي خواهيم كرد." قدرت چيز عجيبي است. آدم را دچار توهم مي‌كند. دلم مي‌خواست شاه ما واقع‌بين‌تر بود.

 

جون 2009 – آسماني سبز

 

جيك جيك كامپيوترم را مي‌شنوم. نوار سبزي به پيشانيم مي‌بندم و به خيابان مي‌روم.

 

پارس، دنيا، شهرزاد، آزاده، افتخار! غصه نخوريد: من هنوز زنده‌ام. 2559 سال عمر كرده‌ام و اسمم ايران است

+نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت3:6 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

untitled.jpg

+نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت3:0 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

وصیت نامه جالب و زیبای حسین پناهی !!!! ...


http://www.redlink1.com/mydocs/group/117/02.jpg

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم
به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد



+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت8:53 قبل از ظهرتوسط ارتین .ک | |

  بسویت خواهم آمد

  روزی همه زنجیر ها را

   ا ز دست و پایم باز خواهم کرد

  وبسویت خواهم آمد

  با تو به سرزمین رویاهایم  سفر خواهم کرد

  ودست در دست تو

   به بهشت کوچکمان قدم خواهم گذاشت

  بسویت خواهم آمد

  واین نهایت آرزوی من است

  ای زیباترین جلو ه هستی

  با تو قله های سعادت را فتح خواهم نمود

  باتو به بی نهایت خوشبختی خواهم رسید

  باتو از مرداب به زلال دریا خواهم  آمد

  وتن رنجور و دل زخم خورده ام را با

  شمیم معجزه آسای عشقت التیام خواهم داد

  بــسویت خواهم آمد

  وتمام نامهربانی ها و  جفاهای زمانه را

  به فراموشی خواهم سپرد

  ودر آغوش پرمهرت خواهم آسود

  منتظـرم بمان ...

  خواهم آمد...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت10:34 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

 

 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 
باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند..


+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت10:26 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

این متن رو تقدیم میکنم به عزیزترین کسم.

ملاصدرا میگوید:
خداوند بینهایت است و لا مکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک میشود
وبه قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده میشود
و به قدر ایمان تو کارگشا میشود
یتیمان را پدر میشود و مادر محتاجان
 برادری را برادر میشود
عقیمان را طفل میشود
نا امیدان را امید میشود

گمشگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر میشود
پیران را عصا میشود
محتاجان به عشق را عشق میشود
خداوند همه چیز میشود همه کس را ....
به شرط اعتقاد
به شر پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک
و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها،ناراستی ها،نامردمی ها
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان مینشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شما با شما آواز میخواند
مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟!!!!

+نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت9:23 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

روشهای کنترل خواب و رویا: رویای دلخواه خود را ببینید

    یاد گرفتن اینکه چطور رویاهایمان را کنترل کنیم، بخش بسیار مهمی از رویای شفاف است. تشخیص اینکه دقیقاً چه زمانی خواب می بینیم کافی نیست باید با قوانین دنیای خواب و رویا آشنا شویم.


     شما می توانید بااستفاده از تکنیک های خاص یادبگیرید که چطور در واقعیت مجازی دنیای خواب  هر  کار را  انجام دهید.  پس بدون  معطلی  بیشتر، اجازه بدهید نگاهی به بعضی از متداولترین موضوعات خوب بپردازیم.

      رویای پرواز

        اکثر افراد وقتی یاد می گیرند که رویای شفاف داشته باشند، به سراغ رویای پرواز می روند. این      یک      آرزوی متداول است و مطمئنم که همه آنها که اصول رویای شفاف را یاد گرفته اند، یکبار هم که شده این رویا را دیده اند.

  اما، کنترل خواب پرواز همیشه هم آسان نیست. پرواز کردن در زندگی عادی امری عادی نیست به همین خاطر وقتی سعی می کنید  خواب پرواز ببینید، ذهن خودآگاه شما در باور آن کمی مشکل خواهد داشت.

ممکن است متوجه شوید که خیلی بالا رفته اید یا خودتان را متقاعد کنید که حتماً پایین می افتید. این مشکل فیزیکی نیست، مشکلی ذهنی است.

 به فیلم ماتریکس فکر کنید، وقتی که مورفوس از نئو می پرسد که چطور در جنگ واقعیت مجازی او را می زند.  آیا به خاطر این بود که در دنیای شبیه سازی شده، قوی تر، سریع تر یا شایسته تر بود؟ خیر. به خاطر این بود  که واقعاً باور داشت که بهتر است. در رویای شفاف هم وضع به همین صورت است.



 برای پروراندن این باور و دیدن یک رویای پرواز عالی، باید کم کم از پریدن های کوتاهتر شروع کنید و بعد تدریجاً به خودتان اجازه دهید که  بالاتر بروید. باید همیشه یادتان باشد که این یک رویاست و هیچ آسیبی نخواهید دید. با تمرین خیلی زود می توانید مثل سوپرمن بالاتر از ابرها و روی شهر پرواز کنید.

اگر می خواهید می توانید از کمک پرواز هم استفاده کنید. این کمک می تواند هر چیزی مثل بال های خیلی بزرگ یا یک جت یکنفره باشد، یا حتی نشستن روی یک اژدهای بالدار.

تغییر صحنه در رویا

ایجاد تغییر صحنه در خواب در جلوی چشمانتان کار دشواری است. دلیل اصلی آن این است که خودتان انتظار آن تغییر را ندارید.

البته، وقتی صحبت از یاد گرفتن کنترل رویاها به میان می آید، همیشه راهی وجود دارد. تحقیقات مربوط به خواب های شفاف راه های مختلفی را برای تغییر صحنه در خواب های آگاهانه کشف کرده است.

من یکبار می خواستم در خواب چیزی بخورم اما در وسط یک مزرعه بودم. به خاطر همین یک کمی جادو و جنبل در خوابم راه انداختم. تجسم کردم که یک رستوران پشت سرم است و وقتی یک ثانیه بعد سرم را برگرداندن، آن رستوران همانجا بود. بعد داخل شدم و یک غذای خیلی خوشمزه سفارش دادم.

گاهی اوقات  یک در جادویی پیدا می کنم و پشت آن می ایستم. مقصدم را پشت در تجسم می کنم. اینکار را می توانید با آینه هم انجام دهید. آینه ها هم معمولاً  به مکان های دیگری راه دارند و راهی برای تغییر واقعیت به حساب می آیند.

مهمترین چیز این است که واقعاً باور داشته باشید که صحنه می تواند عوض شود. درغیراینصورت با ذهن خودآگاهتان وارد جنگ منطقی خواهید شد. عادت کنید که هر از گاهی به خودتان بگویید که "این یک رویا است" و خیلی زود یاد می گیرید که هر چیزی در رویا ممکن است.

سفر در زمان

این یک راه خیلی ساده برای یادگرفتن کنترل رویاست. تا بالاتر از ابرها پرواز کنید تا جاییکه که دیگر زمین دیده نشود. زمان و مکانی را که می خواهید به آن بروید تجسم کنید و بعد دوباره به سمت زمین پایین بروید.

یا وارد ماشین زمان شوید، همه دکمه ها را فشار دهید و همه اهرم ها را بچرخانید و خودتان را متقاعد کنید که دارید در زمان سفر می کنید و بعد دوباره از ماشین زمین بیرون بروید.

هر دو این روشها را می توانید برای تغییر صحنه و رفتن به یک مکان دیگر هم استفاده کنید.

پیدا کردن اشیاء رویایی

تحقیقات مربوط به خواب و رویا راه های بسیار زیادی را برای پیدا کردن اشیاء جدید در رویا پیدا کرده اند. کلید کار تجسم است. اشیاء نمی توانند جلوی چشمتان شکل بگیرند اما می توانید به دور و اطراف نگاه کنید و اشیائی پیدا کنید که قبلاً آنجا نبوده اند.

می توانید اشیائی را در جیبتان، پشت سرتان، زیر یک تکه سنگ، در کشو کمد، پشت درخت، در یک جعبه و ... پیدا کنید.

باید راهی را پیدا کنید که بیشتر به دردتان بخورد.

حرف زدن با ذهن ناخودآگاه

وقتی بدانید که چطور می توانید یک رویای شفاف ببینید، به ذهن ناخودآگاهتان هم دسترسی آسانتری خواهید داشت. می توانید مستقیماً با آن ارتباط برقرار کنید و بینش عمیق تری نسبت به خود و درک خود از دنیا پیدا کنید.

وقتی اینگونه خواب دیدن را یاد گرفتید، ساده ترین راه برای ارتباط برقرار کردن با ذهن ناخودآگاهتان این است که به آن جسمیت دهید. یک شخصیت رویایی بسازید (انسان یا حیوان) که از حرف زدن با او لذت می برید و بعد از او سوالات واضح و آشکار بپرسید. از خیلی پاسخهایی که خواهید شنید مطمئناً متعجب خواهید شد.

"خواب دیدن به همه ما این امکان را می دهد که با آرامش و اطمینان هر شب از زندگیمان دیوانگی را تجربه کنیم." –ویلیام دیمنت


تحقیقات مربوط به رویاهای شفاف

همانطور که می بینید یادگرفتن کنترل رویاها درست مثل حرف زدن به زبان ذهن ناخودآگاهتان است که البته همیشه ترجمه دقیقی برای آن وجود ندارد.

خیلی از کارهای فوق العاده و غیرممکن در رویا قابل قبول اند درحالیکه خیلی کارهای منطقی ممکن است از شما فرار کنند. این هدف شماست که قوانین آن را کشف کنید و راه های جدید برای کنترل رویاهایتان پیدا کنید.

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت6:19 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

 

   

 چگونه دروغگو را تشخیص دهیم؟

مقدمه:

تکنیک هایی که در زیر درمورد تشخیص دروغ و دروغگو برایتان معرفی می کنیم، معمولاً توسط پلیس و نیروهای امنیتی استفاده می شود. این تکنیک ها برای مدیران، کارفرماها و افراد عادی برای استفاده در موقعیت های روزمره که تشخیص دروغ از راست به جلوگیری از قربانی شدن برای دسیسه و فریب کمک می کند، مفید است.

هشدار: گاهی اوقات، نادانی بهتر است. بعد از به دست آوردن این علم، ممکن است با فهمیدن اینکه کسی به شما دروغ می گوید، آزرده خاطر شوید.

 


علائم دروغگویی

زبان بدن دروغگویی:

- حالت فیزیکی فرد محدود و خشک می شود، دست ها حرکت چندانی ندارند. سرعت حرکت دست ها و پاها حین دروغ گفتن کندتر می شود.

- کسی که دروغ می گوید، از برخورد چشمی با شما اجتناب می کند.

- دروغ گو دست های خود را به صورت، گلو یا دهانش می مالد. لمس کردن یا خاراندن بینی یا پشت گوش هم اتفاق می افتد.

ژست های احساسی و تناقض

- زمان و مدت ژست ها و حالات احساسی سرعت عادی خود را از دست می دهد. ابراز احساسات با تاخیر مواجه می شود و ممکن است طولانی تر از حالت عادی ادامه پیدا کند و بعد ناگهان متوقف شود.

- زمان بین ژست های احساسی و کلمات متناقض است. مثلاً کسی وقتی هدیه ای دریافت می کند می گوید، "خیلی دوستش دارم." و بعد از گفتن جمله لبخند می زند به جای اینکه همزمان با گفتن جمله این لبخند را نشان دهد.

- ژست ها و حالات با بیانات لفظی مغایر است. مثلاً وقتی می گوید، "دوستت دارم" اخم می کند.

- وقتی فرد قصد وانمود کردن حالتی دارد، حالات او به حرکات دهانی محدود می شود به جای اینکه کل چهره او را تحت تاثیر قرار دهد. مثلاً وقتی کسی به حالت طبیعی لبخند می زند، این لبخند روی کل صورت او تاثیر می گذارد.

تعاملات و واکنش ها

- فرد مرتکب دروغگویی، حالت دفاعی به خود می گیرد. فرد معصوم چنین واکنشی نخواهد داشت.

- فرد دروغگو در مواجهه با فرد مقابل خود که از او بخاطر دروغش پرس و جو می کند، احساس ناراحتی می کند و ممکن است سر یا بدنش را از او برگرداند.

- فرد دروغگو ممکن است ناخودآگاه اشیائی (کتاب، فنجان قهوه و امثال آن) را بین شما و خودش قرار دهد.

زمینه لفظی و محتوا

- دروغگو ممکن است از کلمات خود شما برای پاسخ به سوالتان استفاده کند. وقتی از او می پرسید، "آخرین شیرینی را تو خوردی؟" دروغگو جواب می دهد، "نه من آخرین شیرینی را نخوردم."

- دروغگوها گاهی اوقات با بیان عبارات و جملات مستقیم از بیان دروغ اجتناب می کنند. به جای اینکه مستقیماً چیزی را رد یا انکار کنند در لفافه سخن می گویند.

- فرد متهم به دروغگویی معمولاً بیشتر از حد طبیعی حرف می زند و برای متقاعد کردن شما جزئیات غیرضروری به آن اضافه می کند. آنها از سکوت و مکث میان صحبت ها احساس ناراحتی میکنند.

- دروغگو با لحنی یکنواخت و خسته کننده حرف می زند و معمولاً از ضمایر استفاده نمی کند.

- کلمات او به آهستگی بیان می شوند و گرامر و ساختار جمله هایش ممکن است مشکل دار باشد.

سایر علائم دروغ:

- اگر باور دارید که کسی دروغ می گوید، موضوع صحبت را سریع عوض کنید. فرد دروغگو خیلی از این مسئله استقبال می کند و بحث جدید را با آرامش و اشتیاق بیشتری دنبال خواهد کرد. فرد دروغگو علاقه زیادی به عوض شدن بحث دارد درحالیکه کسی که حقیقت می گوید از این تغییر ناگهانی موضوع بحث گیج می شود و دوست دارد که بحث قبلی را باز دنبال کند.

- دروغگو برای اجتناب از یک موضوع خاص به شوخی و خنده روی می آورد.


نکات پایانی:

مشخص است که داشتن یک یا دو مورد از این علائم کسی را دروغگو نمی کند. رفتارهایی که در بالا ذکر شد را باید درمقایسه با رفتارهای نرمال شخص مورد نظر بسنجید.

 

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ایران ویج ( ارور سابق )‌

شکل1: لبخند اجباری یا تصنعی. فقط عضلات اطراف دهان درگیر می شوند.

شکل 2: لبخند طبیعی. گروه های عضلانی زیادی روی صورت به حرکت درمی آیند. عضلات پیشانی پایین کشیده می شوند، گونه ها و فک حرکت می کنند و بینی هم چین برمی دارد.

ساده ترین راه برای تشخیص یک لبخند واقعی نگاه کردن به چشم هاست. در لبخند های طبیعی چشم ها برق می زنند و اطراف چشم ها چروک برمی دارد. فقط تعداد کمی از افراد هستند که می توانند این حالت را در لبخندهای تصنعیشان هم ایجاد کنند.



 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت6:12 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

 

 

 

روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه

(که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند.

آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد

و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود.

کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او،

به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل

شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند

آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند ...

هیچ کس سوار ارابه آفتاب نمی شد و حتی خود کوروش هم قدم در ارابه نمی گذاشت

و بعد از ارابه آفتاب کوروش سوار بر اسب می آمد.

از آنجا که پادشاه ایران ریش بلند داشت و در اعیاد و روزهای مراسم رسمی،

موی ریش و سرش را مجعد می کردند و با جواهر می آراستند.

کوروش به طوری که افلاطون و هرودوت و گزنفون و دیگران نوشته اند

علاقه به تجمل نداشت و در زندگی خصوصی از تجمل پرهیز می کرد،

ولی می دانست که در تشریفات رسمی باید تجمل داشته باشد تا اینکه آن دسته از مردم که

دارای قوه فهم زیاد نیستند تحت تاثیر تجمل وی قرار بگیرند.

در آن روز کوروش، از جواهر می درخشید و اسبش هم روپوش مرصع داشت

و به سوی معبد "بعل" خدای بزرگ صور می رفت و رسم کوروش این بود که

هر زمان به طور رسمی وارد یکی از شهرهای امپراطوری ایران

(که سکنه آن بت پرست بودند) می گردید،

اول به معبد خدای بزرگ آن شهر می رفت تا اینکه سکنه محلی بدانند

که وی کیش و آیین آنها را محترم می شمارد.

در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت،

"ارتب" تیرانداز برجسته فینیقی وسط شاخه های انبوه یک درخت

انتظار نزدیک شدن کوروش را می کشید!

در صور، مردم می دانستند که تیر ارتب خطا نمی کند

و نیروی مچ و بازوی او هنگام کشیدن زه کمان به قدری زیاد است که وقتی تیر رها شد

از فاصله نزدیک، تا انتهای پیکان در بدن فرو می رود.

در آن روز ارتب یک تیر سه شعبه را که دارای سه پیکان بود بر کمان نهاده

انتظار نزدیک شدن موسس سلسله هخامنشی را می کشید

و همین که کوروش نزدیک گردید، گلوی او را هدف ساخت

و زه کمان را بعد از کشیدن رها کرد. صدای رها شدن زه، به گوش همه رسید

و تمام سرها متوجه درختی شد که ارتب روی یکی از شاخه های آن نشسته بود.

در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید، اسب کوروش سر سم رفت.

اگراسب درهمان لحظه سر سم نمی رفت تیرسه شعبه به گلوی کوروش اصابت می کرد

و او را به قتل می رسانید. کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیاده شد و

افراد گارد جاوید که عقب او بودند وی را احاطه کردند وسینه های خویش را سپرنمودند

که مبادا تیر دیگر به سویش پرتاب شود، چون بر اثر شنیدن صدای زه و سفیر عبور تیر،

فهمیدند که نسبت به کوروش سوءقصد شده است و بعد از این که وی را سالم دیدند

خوشوقت گردیدند، زیرا تصور می نمودند که کوروش به علت آنکه تیر خورده

به زمین افتاده است.

در حالی که عده ای از افراد گارد جاوید کوروش را احاطه کردند،

عده ای دیگر از آنها درخت را احاطه کردند و ارتب را از آن فرود آوردند

و دست هایش را بستند...

کوروش بعد از اینکه از اسم و رسم سوءقصد کننده مطلع گردید گفت

که او را نگاه دارند تا اینکه بعد مجازاتش را تعیین نماید

و اسب خود را که سبب نجاتش از مرگ شده بود مورد نوازش قرار داد

و سوار شد و راه معبد را پبش گرفت

و در آن معبد که عمارتی عظیم و دارای هفت طبقه بود

 مقابل مجسمه بعل به احترام ایستاد. کوروش بعد از مراجعت از معبد،

 امر کرد که ارتب را نزد او بیاورند و از وی پرسید

برای چه به طرف من تیر انداختی و می خواستی مرا به قتل برسانی؟

ارتب جواب داد ای پادشاه چون سربازان تو برادر مرا کشتند

من می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم و یقین داشتم که تو را خواهم کشت،

زیرا تیر من خطا نمی کند و من یک تیر سه شعبه را به سوی تو رها کردم،

ولی همین که تیر من از کمان جدا شد، اسب تو به رو درآمد

و اینک می دانم که تو مورد حمایت خدای بعل و سایر خدایان هستی

و اگر می دانستم تو از طرف بعل و خدایان دیگر مورد حمایت قرار گرفته ای

نسبت به تو سوءقصد نمی کردم و به طرف تو تیر پرتاب نمی نمودم!

کوروش گفت در قانون نوشته شده که اگر کسی سوءقصد کند

و سوءقصد کننده به مقصود نرسد

دستی که با آن می خواسته سوءقصد نماید باید مقطوع گردد.

اما من فکر می کنم که هنگامی که به طرف من تیر انداختی

با هر دو دست مبادرت به سوءقصد کردی و با یک دست کمان را نگاه داشتی

و با دست دیگر زه را کشیدی. ارتب گفت همین طور است.

کوروش گفت هر دو دست در سوءقصد گناهکار است

و من اگر بخواهم تو را مجازات نمایم باید دستور بدهم که دو دستت را قطع نمایند

ولی اگر دو دستت قطع شود دیگر نخواهی توانست نان خود را تحصیل نمایی،

این است که من از مجازات تو صرفنظر می کنم.

ارتب که نمی توانست باور کند پادشاه ایران از مجازاتش گذشته،

گفت ای پادشاه آیا مرا به قتل نخواهی رساند؟

کوروش گفت : نه.

ارتب گفت ای پادشاه آیا تو دست های مرا نخواهی برید؟

کوروش گفت: نه.

ارتب گفت من شنیده بودم که تو هیچ جنایت را بدون مجازات نمی گذاری

و اگر یکی از اتباع تو را به قتل برسانند، به طور حتم قاتل را خواهی کشت

و اگر او را مجروح نمایند ضارب را به قصاص خواهی رسانید.

کوروش گفت همین طور است.

ارتب پرسید پس چرا از مجازات من صرفنظر کرده ای

در صورتیکه من می خواستم خودت را به قتل برسانم؟

پادشاه ایران گفت: برای اینکه من می توانم از حق خود صرفنظر کنم،

ولی نمی توانم از حق یکی از اتباع خود صرفنظر نمایم

چون در آن صورت مردی ستمگر خواهم شد.

ارتب گفت به راستی که بزرگی و پادشاهی به تو برازنده است

و من از امروز به بعد آرزویی ندارم جز این که به تو خدمت کنم

و بتوانم به وسیله خدمات خود واقعه امروز را جبران نمایم.

کوروش گفت من می گویم تو را وارد خدمت کنند.

از آن روز به بعد ارتب در سفر و حضر پیوسته با کوروش بود

و می خواست که فرصتی به دست آورد و جان خود را در راه کوروش فدا نماید

ولی آن را به دست نمی آورد.

در آخرین جنگ کوروش که جنگ او با قبایل مسقند بود نیز ارتب حضور داشت

و کنار کوروش می جنگید و بعد از آنکه موسس سلسله هخامنشی

(کوروش بزرگ) به قتل رسید،

ارتب بود که با ابراز شهامت زیاد جسد کوروش را از میدان جنگ بدر برد

و اگر دلیری او به کار نمی افتاد

شاید جسد موسس سلسله هخامنشی از مسقند خارج نمی شد

و آنها نسبت به آن جسد بی احترامی می کردند،

ولی ارتب جسد را از میدان جنگ بدر برد و با جنازه کوروش به پاسارگاد رفت

و روزی که جسد کوروش در قبرستان گذاشته شد،

کنار قبر با کارد از بالای سینه تا زیر شکم خود را شکافت و افتاد

و قبل از اینکه جان بسپارد گفت : بعد از کوروش زندگی برای من ارزش ندارد.

 

                          

کوروش بزرگ یا کوروش کبیر(۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، نخستین پادشاه و بنیان‌گذار دودمان هخامنشی است. شاه پارسی پادشاهی انسان دوست بود و از صفات و خدمات او بخشندگی‌، بنیان گذاری حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و... شناخته شده‌ است. تبار کوروش از جانب پدرش به پارس‌ها می‌رسد که برای چند نسل بر اَنشان(شمال خوزستان کنونی)، در جنوب غربی ایران، حکومت کرده بودند. کوروش درباره خاندانش بر سفالینهٔ استوانه شکلی محل حکومت آن‌ها را نقش کرده‌ است. ایرانیان کوروش را پدر می‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسح ‌شده توسط پروردگار بشمار می‌آوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌دانستند.

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت8:38 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

دانستن اینکه پیشینه برخی افراد سرشناس دنیا چه بوده است بسیار جالب است.

این مطلب را دنبال کنید...

 

 

میرزا تقی خان امیر کبیر............صدر اعظم ناصرالدین شاه .............. منشی

آدولف هیتلر................دیکتاتور آلمان...............نقاش پوستر

آلبرت انیشتن.............فیزیکدان..............منشی اداره ثبت

او هنری..................نویسنده......................گاوچران

جرالدفورد ...............رئیس جمهور آمریکا..........مانکن لباس مردانه

جوزپه گاریبالدی............انقلابی ایتالیایی...............ملوان

جیمی کارتر...............رئیس جمهور آمریکا.............بادام کار

رونالد ریگان.................رئیس جمهور آمریکا.............هنرپیشه سینما

شون کانری................هنرپیشه سینما.................بنا و راننده کامیون

کلارک گیبل....................هنرپیشه سینما........................چوب بر

ویلیام فالکنر.................نویسنده.......................نقاش ساختمان

گاندی.................رهبر فقید هند..................وکیل دادگستری

جرج واشنگتن..................اولین رئیس جمهور آمریکا.................کشاورز

نادرشاه افشار.................موسس سلسله افشاریه..................پوستین دوز


امیر اسماعیل سامانی................سرسلسله امرای سامانی...................ساربان

آلپتکین...............سرسلسله غزنویان................غلام زر خرید

فرخی سیستانی..............شاعر مشهور ایران.................کارگر کشاورز

پاندیت نهرو.....................نخست وزیر هند......................وکیل دادگستری

موسولینی.................دیکتاتور ایتالیا....................روزنامه نویس

ساموئل مورس..................مخترع آمریکایی..................نقاش

جک لندن...................نویسنده آمریکایی................کارگر کشتی

آلبر کامو..................نویسنده فرانسوی..............................معلم

ریچارد نیکسون...............رئیس جمهور آمریکا...............وکیل دادگستری

آبراهام لینکلن..............رئیس جمهور آمریکا................هیزم شکن

گی دو موپاسان..............نویسنده آلمانی................کارمند دریا داری

چارلز دیکنز..............نویسنده انگلیسی.....................منشی

آناتول فرانس...............نویسنده فرانسوی..................کتابفروش

مولیر..................نویسنده بزرگ فرانسوی..........................هنرپیشه

هربرت جرج ولز ..............نویسنده بزرگ انگلیسی.................شاگرد بزاز

ارنست همینگوی.............نویسنده بزرگ آمریکایی.....................خبرنگار

ویلیام شکسپیر.............نویسنده بزرگ انگلیسی.....................هنرپیشه سیار

فیدل کاسترو................رئیس جمهور کوبا.....,.....................دانشجوی حقوق

کاردینال ریشیلو..............صدر اعظم معروف فرانسه.................کشیش

ناپلئون بناپارت.................امپراطور فرانسه............................افسر توپخانه

کریم خان زند.................موسس سلسله زندیه..................تیر انداز سپاه نادر شاه

ژاندارک..............شخصیت نیمه مذهبی و قهرمان فرانسوی..................چوپان

هانری فورد..................کارخانه دار آمریکایی....................ساعت ساز

توماس ادیسون..................مخترع بزرگ آمریکایی...............تلگرافچی

آلفرد نوبل................. بنیانگذار جایزه نوبل................. کارگر کارخانه

والت دیزنی...............مخترع سینمای انیمشن.................پادوی مغازه

میکلانژ..............نقاش مجسمه ساز ایتالیایی.....................سنگ تراش

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت8:37 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

 

اگه کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را کمی بهتر کنیم

بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می‌خواهد و نه پول زیادی.

-  گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.

- سعی کنیم بیشتر بخندیم.

-  تلاش کنیم کمتر گله کنیم.

-  با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم.

- گاهی هدیه‌هایی که گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم.

-  هر از گاهی نفس عمیق بکشیم.

-  لذت عطسه کردن را حس کنیم.

-  زمزمه کنیم و آواز بخوانیم.

- سعی کنیم با حداقل یک ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .

-  گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.

-  برای کارهایمان برنامه‌ریزی کنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. 

-  در یک روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.

-  احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.

-  گاهی کمی پابرهنه راه برویم!.

-  بدون آن که مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم.

-  در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا کنیم.

-  سعی کنیم فقط نشنویم، بلکه به طور فعال گوش کنیم.

-  وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس کنیم.

-  زیر باران راه برویم.

-  کمتر حرف بزنیم و بیشترگوش کنیم ..

-  قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش کنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .

-  اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم.

-  هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.

-  احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم.

-  به دنیای شعر و ادبیات نزدیک تر شویم.

-  گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.

-  تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم.

-  از هر آنچه که داریم خود و دیگران استفاده کنیم ممکن است فردا دیر باشد .

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت8:36 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

 

یادمه از بچگی بهم میگفتن پسر خنده بر هر درد بی درمونی دواست...

خب این یعنی چی..

میشه به درد جامعه خندید ؟!؟

نه...

خدا جون...

کجاست تعبیر آرزوی دختر بچه ای که عاشق دیدن سالم بودن باباشه نه نعشه دیدنش !

کجاست خنده ی بچه های طلاق...

کجاست مردونگیه  پسری که له میکنه احساسات یه دخترو...!

کجاست نداشتن حسرت پوشیدن یه لباس نو!

کجاست نفروختن خودت واسه نون شبت !

کجاست گم نکردن خدا تو زمین و زمان...

کجاست...

خیلیا همین حالا فحش میدن به خودشون واسه لجن بودنشون...

خیلیا میخوان برگردن اما...اما......

خیلیا...

سو استفاده از ثروت و شهرتو با شمایل عادیش نکن مردک...!!!

خودتو میشناسم...شعار آب بابا میدی...ولی... یه گوشه خلافشو عمل میکنی!

سخته...حرف تیز و پر التهاب زدن... گفتنش یه ماموریت غیرممکنه

میگن بی خودی خر نشو!

ولی خداییش خر کدومه... اگه راس راسی بگی...حق همونه!

 الان دورویی یه مدال شده...که تو سرعت و سبقت خیلی کارها پدال شده!

پس دمه آدماش گرم...که آدمن...

نمیشه زیادی مانور داد با این حرفا...فقط میشه گفت: هر کی آدمه دستش بالا!!!

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت8:28 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

دوتا گنجشک...

دو تا گنجشک‌ دنبال‌ِ هم‌ اُفتادن‌ تو آسمون‌ !
یه‌ تریلی‌ توی‌ جادّه‌ میادش‌ زوزه‌ کشون‌ !
دو تا گنجشک‌ ، دوتا عاشق‌ ، بی‌خیال‌ُ مست‌ُ شاد !
یه‌ تریلی‌ با شتاب‌ُ سرعت‌ِ خیلی‌ زیاد !

دو تا گنجشک‌ ! یه‌ تریلی‌ !
یکی‌ مجنون‌ ، یکی‌ لیلی‌ !

دو تا گنجشکای‌ عاشق‌ تو بیابون‌ می‌پَرَن‌ !
اونا از دام‌ِ سیاه‌ِ سرنوشت‌ بی‌خبرن‌ !
شوفرِ پیرِ تریلی‌ پا گذاشته‌ روی‌ گاز !
خیلی‌ خسته‌س‌ از بیابون‌ُ یه‌ جادّه‌ی‌ دراز !

دو تا گنجشک‌ ! یه‌ تریلی‌ !
مث‌ِ مجنون‌ ، مث‌ِ لیلی‌ !

دو تا گنجشک‌ ، که‌ تناشون‌ داغه‌ از تب‌ِ علاقه‌ !
یه‌ تریلی‌ که‌ با چرخاش‌ ضجه‌ی‌ یه‌ اتّفاقه‌ !
دو تا گنجشک‌ که‌ پَراشون‌ پُر شُده‌ توی‌ بیابون‌ !
یه‌ تریلی‌ که‌ رو شیشه‌ش‌ باقی‌ مونده‌ ردّی‌ از خون‌ !

دو تا گنجشک‌... یه‌ تریلی‌ !
نه‌ یه‌ مجنون‌ ! نه‌ یه‌ لیلی‌ !
یه‌ تریلی‌ ! یه‌ تریلی‌ ! یه‌ تریلی‌...

 

ترانه سرا:یغما گلرویی

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت8:27 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

  1. افلاطون: خدا سرچشمه همه چیز نیست، بلکه تنها سرچشمه نیکی است .
  2. سقراط : نه اینگونه نیست که هرکس پیروز باشد بر حق است.
  3. سقراط: آنگونه باش که می خواهی به نظر برسی .
  4. سقراط: نزدیک ترین چیزها مرگ و دورترین چیزها آرزوهاست.
  5. سقراط: ابله ترین دوستان ما، خطرناک ترین دشمنان هستند.
  6. ارسطو: انسان، دنیایی از عجایب است .
  7. ارسطو: فضیلت انسان در نگهداشتن حد وسط میان افراط و تفریط است .
  8. ارسطو: کارهای تکراری ما نشانه شخصیت ماست .
  9. ارسطو: تمایلات خود را میان دو دیوار محکم « اراده » و « عقل » حبس کنید.
  10. فردریش نیچه: آرامش مدام نیز کسل کننده است. گاهی طوفان هم لازم است.  
  11. ارنست رنان: سعادت ديگران بخش مهمی از خوشبختی ماست.
  12. ژرژ هربرت: با مردمان نيک معاشرت کن تا خودت هم يکی از آنان به شمار روی. 
  13. ژرژ هربرت: وجدان مانند آیینه ای است که نه تملق می کند و نه تحقیر می نماید .
  14. ژرژ هربرت: یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن.
  15. ویکتور هوگو :خنده کوتاه ترین فاصله بین دو نفر است .
  16. ویکتور هوگو: لبخند خورشیدی است که زمستان را از صورت انسان فراری می دهد 
  17. گوته: كوشش اولين وظيفه انسان است.
  18. گوته: کسی که میخواهد رازی را حفظ کند باید این واقعیت را که رازی دارد,کتمان کند.
  19. جان كايزل: آهنگ صدا هرچه ملايم و مطبوع باشد، سخن موثر و دلنشين تر خواهد بود.
  20. ژان ژاک روسو: فحش دلیل کسانی است که حق ندارند.
  21. داستایوسکی: حقیقت ترکیبی است از گریه ها و خنده ها.
  22. امیلی برونته: دنبال حقیقت نگردید...حقیقت در وجود خودتان است.
  23. ارد بزرگ: پوزش خواستن پس از اشتباه زیباست حتی اگر از یک کودک باشد.
  24. ارد بزرگ: بارش باران تپش زندگی و مهربانی است.
  25. مارک تواین:من از عشق بدم میآید چون یک بار عاشق شدم و مادرم را فراموش کردم.
  26. ناپلئون بناپارت: شجاعت مانند عشق از امید تغذیه میکند.
  27. انیشتین: سعی نکنید موفق شوید! بلکه سعی کنید با ارزش شوید.
  28. انیشتین: زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید حرکت کنید.
  29. کوروش: دستانی که کمک میکنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعامیکنند.
  30. وینستون چرچیل: بزرگترین درس زندگی اینست که گاهی احمقها هم درست میگویند.
  31. گاندی: هیچوقت نمیتوانید با مشت گره کرده دست کسی را به گرمی بفشارید.
  32. گاندی: حقیقت داروی تلخی است که ثمرات شیرینی دارد.
  33. پلوتارک: وجدانت را مجبور مکن که نفهمد آن چه را که میبیند.
  34. آنتونی نیولی: دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم.
  35. ساموئل اسمایلز: به راستی پیران جوان و جوانان پیر در دنیا بسیارند.
  36. دیل کارنگی: نعمت های خود را بشمار نه محرومیت های خود را.
  37. دیل کارنگی: نظم اولین قانون طبیعت است .
  38. رودی جولیانی: بهتر است روی پای خود بمیری تا روی زانوهایت زندگی کنی.
  39. ماکسول مالتز: خوشبختی کیفیت ذهنی است که اندیشه از آن لذت میبرد.
  40. گارودی: آنچه سبب امنیت روح میشود ایمان است

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت8:24 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

قاصدک.....مهدی اخوان ثالث


قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟


از کجا وز که خبر آوردی ؟


خوش خبر باشی ، اما ،‌اما


گرد بام و در من


بی ثمر می گردی


انتظار خبری نیست مرا


نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری


برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس


برو آنجا که تو را منتظرند


قاصدک


در دل من همه کورند و کرند


دست بردار ازین در وطن خویش غریب


قاصد تجربه های همه تلخ


با دلم می گوید


که دروغی تو ، دروغ


که فریبی تو. ، فریب


قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای


راستی آیا رفتی با باد ؟


با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای


راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟


مانده خکستر گرمی ، جایی ؟


در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز ؟


قاصدک


ابرهای همه عالم شب و روز


در دلم می گریند

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت3:2 بعد از ظهرتوسط ارتین .ک | |

http://files.blog-city.com/files/M05/127277/p/f/interview_with_god.jpg

دیدار با خدا
در رؤیاهایم با خدا مصاحبه‌ای داشتم.
خدا پرسید: تو دوست داشتی با من مصاحبه داشته باشی؟
گفتم: اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد، "وقت من بی‌نهایت است... چه سؤالاتی در ذهن داری؟"
- چه چیز شما را بیش از همه درباره‌ی انسان‌ها شگفت‌زده می‌کند؟
خدا جواب داد: "اینکه انسان‌ها از «کودکی» خسته می‌شوند، برای بزرگ شدن عجله دارند و وقتی بزرگ شدند، دوباره آرزو می‌کنند که ای کاش کودک بودند."
"اینکه آن‌ها سلامتی خود را برای کسب مال، از دست می‌دهند و مال خود را برای برگرداندن سلامتی خود."
"اینکه با فکرهای آشفته و نگران درباره آینده، «حال» را از دست می‌دهند. مثل اینکه نه در حال زندگی می‌کنند و نه در آینده."
"اینکه طوری زندگی می‌کنند که انگار هرگز نخواهند مرد و می‌میرند طوری که انگار هرگز زندگی نکرده بودند..."

خدا دستان من را گرفت و برای مدتی خاموش بودیم.
سپس پرسیدم: به عنوان یک «ولی» چه درس‌هایی از زندگی هست که دوست دارید فرزندانتان یاد بگیرند؟
"یاد بگیرند که آن‌ها نمی‌توانند کسی را مجبور کنند که آن‌ها را دوست داشته باشد. تنها چیزی که می‌توانند انجام دهند، این است که کاری که کنند که دوست داشته شوند"
"یاد بگیرند که خوب نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند"
"یاد بگیرند که با «تمرین بخشیدن»، دیگران را ببخشند"
"یاد بگیرند که تنها چند ثانیه وقت لازم است تا زخمی عمیق بر کسانی که دوستشان دارند وارد کنند و حال آنکه سال‌ها طول خواهد کشید تا این زخم التیام یابد"
"یاد بگیرند که «غنی» کسی نیست که بیشترین موجودی را دارد، بلکه کسی است که کمترین نیاز را دارد"
"یاد بگیرند که افرادی هستند که عمیقاً آن‌ها را دوست دارند، اما هنوز نمی‌دانند که چطور احساسات خود را بروز دهند و به نمایش بگذارند"
"یاد بگیرند که دو نفر می‌توانند به یک چیز یکسان نگاه کنند و چیزهای متفاوتی ببینند"
"یاد بگیرند که این کافی نیست که دیگری را ببخشند، باید خودشان را نیز ببخشند"
- یا فروتنی گفتم: "از وقتی که گذاشتید، سپاسگذارم. چیز دیگری هست که دوست داشته باشید فرزندانتان بدانند؟"
خدا لبخندی زد و گفت: "فقط بدانند که من اینجا هستم... همیشه"

 

 

رفتم و شد

با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد

ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ
همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد

با بوي ادکلني گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالين"را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

يکلام از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم ای مايه هر مهر و وفا رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلين
سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"لن ترانی"نشنيدم ز خداوند چو او
"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد

مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد
فارغ از کشمکش اين دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون
پير من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو
تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت9:24 قبل از ظهرتوسط ارتین .ک | |

http://www.blog.majiddownload.com/2/1350465327.gif

پنجره ای نشانم دهيد تا من برای هميشه نگاه منتظر پشت آن باشم.
پنجره ای نشانم دهيد.
من خانه ای دارم با چهار ضلع بلند آجری
روشنايی خورشيد را از ياد برده ام
آسمان پر ستاره را نيز.


پنجره ای نشانم دهيد.
پنجره ای كه پرواز گنجشكان را از پشت آن تماشا كنم
و خوشبختی مردمان را و گذر فصلها را.
در كوچه ما خانه ها را بی پنجره می سازند

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت8:15 قبل از ظهرتوسط ارتین .ک | |