|
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید نزد بهترین و قشنگ ترین و باهوش ترین انسان, همیشه نقص دیده می شود . حق به جانب آنهایی است که می گویند بهشت و دوزخ در خود اشخاص است . چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمی خواهد و پس می زند . آنها به من می خندند ، نمی دانند که من بیشتر به آنها می خندم . کسانی که دست از جان شسته اند و از همه چیز سر خورده اند ، تنها آنان می توانند کارهای بزرگ انجام دهند . برای من بزرگترین معجزه همین است که من وجود دارم . اگر بشر دست از کشتن حیوانات بردارد ، آدم هم نخواهد کشت . انسان نه فقط احمق ترین حیوانات است ، بلکه درنده ترین و شریر ترین آنهاست . صادق هدایت اين متن را در ابتدای کتاب بوف کور نوشته است ، اگر چه درباره این متن چند خطی مخالفان و موافقان زیادی وجود دارد اما به راستی کسانی که این زخمها را در سینه دارند میدانند که این متن شاید یکی از زیباترین و بی نقص ترین متن ها باشد به نام خدا در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد اين دردها را نميشود بکسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد،مردم برحسب عقايد جاري و عقايد خودشان سعي ميکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآميز تلقي بکنند.زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نکرده و تنها داروي آن فراموشي بتوسط شراب و خواب مصنوعي بوسيله افيون و مواد مخدر است، ولي افسوس که تاثير اينگونه داروها موقت است و بجاي تسکين پس از مدتي برشدت درد مي افزايد
"خداوندا مرا یاری ده تا قبل از اینکه در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم قدری با کفش های او راه بروم. "معبودا مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن! تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را به هم نریزد! "پروردگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم. دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم. بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم. مرا فهم ده تا متوقع نباشم که دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.
مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد...
چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هرروز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند. پروردگار هستی با این که می تواند در هر جایی از دنیا باشد ، قلــب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگوئی گوش می کند
چقدر زیبا گفته: دموکراسی می گوید: رفیق حرفت را خودت بزن، نانت را من می خورم! مارکسیسم می گوید: نانت را خودت بخور ، حرفت را من می زنم!
فاشیسم می گوید : نانت را من میخورم ، حرفت را هم من می زنم ، تو فقط برای من کف بزن!
اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور ، حرفت را هم خودت بزن ، من برای اینم که به حق برسی!
اسلام دروغین می گوید:تو نانت را بیاور بده به ما،ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن ... اما حرفی را که ما می گوییم!
(معلم،دکتر علی شریعتی)
به آرامی آغاز به مردن میکنی - شعرى از پابلو نرودا ترجمه: احمد شاملو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن میکنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر بردهی عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ... اگر روزمرّگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی. تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند، و ضربان قلبت را تندتر میکنند، دوری کنی . . . تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی، اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیات ورای مصلحتاندیشی بروی . . . امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری کن! نگذار که به آرامی بمیری.
احمد شاملو یکی از انسانهایی است که با زندگیش نشان داد انسان بودن چگونه است ! روانش شاد باد
در زمان سلطان محمود میکشتند که شیعه است
زمان شاه سلیمان میکشتند که سنی است
زمان ناصرالدین شاه میکشتند که بابی است
زمان محمد علی شاه میکشتند که مشروطه طلب است
زمان رضا خان میکشتند که مخالف سلطنت مشروطه است
زمان پسرش میکشتند که خرابکار است
امروز توی دهناش میزنند که منافق است و
فردا وارونه بر خرش مینشانند و شمعآجیناش میکنند که لا مذهب است.
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :
تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است
حالا تو اسرائیل میکشند که طرفدار فلسطینیها است
عربها میکشند که جاسوس صهیونیستها است
صهیونیستها میکشند که فاشیست است
فاشیستها میکشند که کمونیست است
کمونیستها میکشند که آنارشیست است
روس ها میکشند که پدر سوخته از چین حمایت میکند
چینیها میکشند که حرامزاده سنگ روسیه را به سینه میزند
و میکشند و میکشند و میکشند
و چه قصاب خانهیی است این دنیای بشریت
کاغذ سفيد را هر چه قدر هم که تميز و زيبا باشد کسي قاب نمي گيرد براي ماندگاري در ذهن ها بايد حرفي براي گفتن داشت هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است
بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند
بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند
بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند
بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند
بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند
آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند
دفتر خاطرات 2559 ساله 548 ق م - يك صبح زيبا جير جير پرندگان را از پنجره ميشنوم. دست و رويم را با گلاب ميشويم، لباس بلند و سپيدي بر تن ميكنم، گل سفيد رنگ به موهايم مي زنم و گردنبند طلائي زرتشتنشان را به گردن مياويزم. امروز روز بزرگي است.. امروز من و خانوادهام براي نخستين بار از لوح كورش كبير ديدن ميكنيم. من تا اين لحظه نه، اما شما اي خوانندگان سدهي بيست و يكم، همين لوح را به عنوان نخستين اعلاميهي حقوق بشر ميشناسيد. بايد بروم، پدر و مادر و برادرانم صدايم ميكنند: "بشتاب پارس، دنيا منتظر است." هان، از قرار اسم من پارس است. سال 651- يك روز باراني باران ميبارد. معمولا" وقتي كه ميبارد من خوشحالم و خداي بزرگمان اهورا مزدا را سپاس ميگزارم. با باران، دشتهاي پهناور سرزمين من با همهي گونهدانههاي خوراكي و همه گونه ميوههاي خوشگوار بيش از پيش شكوفا ميشود. اما امروز اندوهگينم. امروز شنيديم كه پادشاهمان، يزدگرد سوم از دودمان ساسانيان كشته شده است. مسلمانان به كشورم تاختهاند. اكنون بايد بروم. دخترم دنيا در گهوارهاش گريه ميكند. حدود قرن هشتم - آسماني به رنگ آبي روشن با تكههائي ابر سفيد ديروز براي من و همهي ايرانيان روز بزرگي بود. پدرم جعفر برمكي، يك ايراني، وزير خليفه هارون الرشيد، يك عرب، شد. خوانندگان عزيز سدهي بيست و يكم، وزير همان است كه شما نخستوزير يا معاون رئيسجمهور خواهيد گفت. پدرم ميگويد:" ما ايرانيان مسلمان شديم اما عرب نشديم. ما ايراني هستيم و همواره ايراني خواهيم ماند." اكنون بايد شتاب كنم. بايد حواسم به مشق تيراندازي سوار بر اسب همراه برادرانم باشد. پدرم تاكيد دارد هرچه برادرانم مياموزند من هم بياموزم. هان، از قرار، اسم من شهرزاد است. قرن يازده- دوازدهم - آسماني بدون ابر من عروس نظامالملك، وزير ايراني ملك شاه سلجوقي، پادشاه تركتبارمان هستم. امروز پدرشوهرم رصدخانهاي را افتتاح ميكند. من هنوز نميدانم، اما شما خوانندگان عزيز قرن بيست و يكم اين رصدخانه را به عنوان مكاني خواهيد شناخت كه عمر خيام كند و كاوش براي تقويمي تازه را در آن به انجام خواهد رساند. بله، ما ايرانيان هنوز ايراني هستيم، مهم نيست چه كسي بر كشور حاكم است، عرب يا ترك، ايران هنوز ايران است و ايراني هنوز ايراني. هان، از قرار، اسم من آزاده است. حدود قرن سيزدهم - آسماني تيره و تار چنگيزخان در ايران است.مغولها ميكشند، ويران ميكنند، غارت ميكنند و ميسوزانند. خدا ميداند چه تعداد از مردم را از دم تيغ گذراندهاند. شما اي خوانندگان قرن بيست و يكم خواهيد دانست: 2.5 ميليون. لابد اين آخر دنيا است! اما نه! هيچ چيزي هيچ پاپاني ندارد. هر چيزي آغاز ميشود، شكوفا ميشود و هنگامي كه پژمرد و به آخر رسيد... دوباره زندگي را از سر ميگيرد.. اين قاعدهي تغيرناپذير جهان و طبيعت است. درست مثل گلدان شمعداني كوچك من بر لبهي پنجره كه از پس بسياري زمستانهاي سخت دوباره در بهار گل داده است. ايران باز جان به سلامت خواهد برد. بهاري ديگر در پيش است. حدود قرن پانزدهم - آسمان بزرگان اسم من افتخار است. در اتاقم نشستهام و به گذشته و آينده فكر ميكنم. كشورم غولهائي در شعر و ادب و فلسفه پرورانده است: فردوسي، سعدي، حافظ، خيام و مولاناي رومي نمونههائي از آنانند. اي خوانندهي قرن بيست ويكم، حوصلهات سر خواهد رفت. اگر دوست داري اين غولها را بشناسي به ويكيپديا مراجعه كن. قرن شانزدهم - آسماني صاف از پنجرهي اتاقم ميدان نقش جهان را ميبينم. من هنوز نميتوانم، اما تو اي خواننده ي قرن بيست ويكم، ميتواني بيائي و در شهر اصفهان، پايتخت ايران، از اين مكان باشكوه و خيلي بناهاي ديگر كه پادشاه ما شاه عباس كبير ايجاد كرد ديدن كني. امروز به خانهي دوست عزيزم آرمينه دعوت شدهام. او ارمني است. او در جلفا زندگي ميكند: محله ي ارمنيهاي اصفهان در ساحل جنوبي زاينده رود. آرمينه و خانوادهاش همراه حدود 150000 ارمني از سرزمينهاي شمال ايران به اصفهان آمدهاند. روزي در بازار بزرگ اصفهان به هم برخورديم و دوست شديم. من ميخواستم يك چادر مشكي بخرم و آرمينه يك روسري قرمز. ما دوست شديم و من يك روسري قرمز هم خريدم.. موي سرم را شانه ميكنم. در مسير خانهي آرمينه بايد موي سرم پوشيده باشد. بايد صورت و تمام بدنم هم پوشيده باشد. اين عرف اسلامي براي زنان در ايران است و من هم مسلمانم. ممكن است بپرسيد،" شانه كردن مو وقتي بايد روسري سر كني چه فايده اي دارد؟" اما آرمينه مسلمان نيست. آرمينه و همهي ارمنيها مسيحياند. آرمينه به من گفته كه ارمنستان اولين كشور دنيا بوده كه مسيحيت را به عنوان دين رسمي پذيرفته است. در خانهي آرمينه حتا در حضور برادرش مي توانم روسريم را بردارم. وقتي با من حرف ميزند مستقيما" توي چشمهايم نگاه ميكند. مردان مسلمان اين اينطور نيستند. برادر آرمينه چشمهاي زيبائي دارد. حدود قرن نوزدهم – آسمان خاكستري دلگير اسم من لاله است. شانزده سال دارم. در حرمسراي ناصرالدين شاه، چهارمين پادشاه سلسلهي قاجار، زندگي ميكنم. من يكي از همسران متعدد او هستم. زندگي در حرمسرا مثل زندگي در زندان است. اگر به خاطر تاج السلطنه، دختر شاه، كه تقريبا" هم سن و سال من و تنها دوست و بهترين دوست من است نبود، زندگي برايم غير قابل تحمل ميشد. او به من خواندن و نوشتن و نواختن تار را مي آموزد. البته همه ي اين كارها را در خفاي كامل انجام ميدهيم. زنها اجازه ندارند چنين كارهائي بكنند. من تاجي را تحسين ميكنم. من او را اين طور مينامم. او خيلي پر جرات است. او چيزهائي مي گويد كه به گوش من نخورده است: اين كه تفاوتي بين زن و مرد نيست و حقوق زنان و مردان بايد برابر باشد. با هم خاطرات زني به نام فارس را ميخوانيم كه در دوران كورش كبير زندگي ميكرده. فارس در دفتر خاطراتش از زندگي روزمرهاش ميگويد و از تجربهي اسب سواري با برادران و پسرعموهايش. او ميگويد كه در انتخاب شوهر و در انتخاب لباسي كه ميخواهد بپوشد آزاد است و اين كه دوست دارد به گيسوي بلندش گل سرخ بزند. من هم موي سياه بلندي دارم اما مجبورم آن را با روسري بپوشانم. ديروز تاجي به من يك گلدان گل لالهي قرمز داد. من اين گلدان را بر لبهي پنجرهي اتاقم در حرمسرا گذاشتهام. الان وقت آب دادن به لالههاي قشنگم است. بايد آنها را زنده نگهدارم. شايد روزي من هم گلهاي آن را به موهايم بزنم. اوايل قرن بيستم – آسماني به رنگ آتش اسم من لاله است. اسم جد مادريم را روي من گذاشته اند كه در حرمسراي شاه زندگي كرد و همانجا مرد. از زمان جد مادريم تا امروز خيلي چيزها عوض شدهاند. حالا سلطنت مشروطه داريم. ما نفت داريم. ما يك كشور ثروتمنديم. حالا بايد بروم. شوهرم منتظر است. بايد با هم در يك تظاهرات شركت كنيم. بايد عليه بيگانگاني كه در امور كشورم دخالت ميكنند اعتراض كنيم. پيراهن سفيد رنگي بر تن ميكنم و كلاه كوچكي بر سر ميگذارم: كلاه كوچكي با لالههاي سرخ. حدود 1935 – توفان و تندر ديگر اسم كشور من فارس نيست بلكه ايران است. ديروز رضاشاه، اولين شاه سلسلهي پهلوي، بهوسيلهي مهاجمين انگليسي- شورويائي ناچار از كنارهگيري شد. من پادشاهمان را دوست داشتم چون اصلاحات اداري و اجتماعي زيادي انجام داد. مهمترين كاري كه كرد كشف حجاب از زنان ايراني بود. در حالي كه با چشمهاي قرمز و با كلمات پرحرارت از رضا شاه دفاع ميكنم، مادر بزرگ كوچك قامت و سفيد روي من كه هميشه بوي گل ياس ميدهد جانمازش را تا ميكند.. از پنجره به درخت خرمالوي توي حياط نگاه ميكند و ميگويد: " نميشود با زور مردم را وادار كرد چيزهائي را كه هزار سال به آن فكر و عمل كردهاند به زور نفي و فراموش كنند." روي درخت خرمالو پرستوها را ميبينم كه جيرجيركنان از شاخهاي به شاخهي ديگر ميپرند. حالا بايد بروم. دختر كوچكم ايران گريه ميكند. بايد به او غذا بدهم. حدود 1970 – آسماني ابري اسمم ايراندخت است. اسم مادرم، ايران، را روي من گذاشتهاند. در واقع من دختر مادرم و دختر مادر او و دختر همهي مادران كشورم هستم. من دانشگاه ميروم. حقوق ميخوانم. تهران، پايتخت ايران شهري بزرگ است، پر از كافه و رستوران و ديسكو، درست مثل پاريس يا لندن. محمد رضاشاه، دومين شاه سلسلهي پهلوي ميگويد: " اكنون هيچ كشوري نميتواند انگشت تهديدش را به سوي ما بگيرد، زيرا تلافي خواهيم كرد." قدرت چيز عجيبي است. آدم را دچار توهم ميكند. دلم ميخواست شاه ما واقعبينتر بود. جون 2009 – آسماني سبز جيك جيك كامپيوترم را ميشنوم. نوار سبزي به پيشانيم ميبندم و به خيابان ميروم. پارس، دنيا، شهرزاد، آزاده، افتخار! غصه نخوريد: من هنوز زندهام. 2559 سال عمر كردهام و اسمم ايران است
بسویت خواهم آمد
روزی همه زنجیر ها را ا ز دست و پایم باز خواهم کرد وبسویت خواهم آمد با تو به سرزمین رویاهایم سفر خواهم کرد ودست در دست تو به بهشت کوچکمان قدم خواهم گذاشت بسویت خواهم آمد واین نهایت آرزوی من است ای زیباترین جلو ه هستی با تو قله های سعادت را فتح خواهم نمود باتو به بی نهایت خوشبختی خواهم رسید باتو از مرداب به زلال دریا خواهم آمد وتن رنجور و دل زخم خورده ام را با شمیم معجزه آسای عشقت التیام خواهم داد بــسویت خواهم آمد وتمام نامهربانی ها و جفاهای زمانه را به فراموشی خواهم سپرد ودر آغوش پرمهرت خواهم آسود منتظـرم بمان ... خواهم آمد...
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، غریب است دوست داشتن.
این متن رو تقدیم میکنم به عزیزترین کسم.
روشهای کنترل خواب و رویا: رویای دلخواه خود را ببینید
یاد گرفتن اینکه چطور رویاهایمان را کنترل کنیم، بخش بسیار مهمی از رویای شفاف است. تشخیص اینکه دقیقاً چه زمانی خواب می بینیم کافی نیست باید با قوانین دنیای خواب و رویا آشنا شویم.
شما می توانید بااستفاده از تکنیک های خاص یادبگیرید که چطور در واقعیت مجازی دنیای خواب هر کار را انجام دهید. پس بدون معطلی بیشتر، اجازه بدهید نگاهی به بعضی از متداولترین موضوعات خوب بپردازیم. رویای پرواز اکثر افراد وقتی یاد می گیرند که رویای شفاف داشته باشند، به سراغ رویای پرواز می روند. این یک آرزوی متداول است و مطمئنم که همه آنها که اصول رویای شفاف را یاد گرفته اند، یکبار هم که شده این رویا را دیده اند. اما، کنترل خواب پرواز همیشه هم آسان نیست. پرواز کردن در زندگی عادی امری عادی نیست به همین خاطر وقتی سعی می کنید خواب پرواز ببینید، ذهن خودآگاه شما در باور آن کمی مشکل خواهد داشت. ممکن است متوجه شوید که خیلی بالا رفته اید یا خودتان را متقاعد کنید که حتماً پایین می افتید. این مشکل فیزیکی نیست، مشکلی ذهنی است. اگر می خواهید می توانید از کمک پرواز هم استفاده کنید. این کمک می تواند هر چیزی مثل بال های خیلی بزرگ یا یک جت یکنفره باشد، یا حتی نشستن روی یک اژدهای بالدار. تغییر صحنه در رویا ایجاد تغییر صحنه در خواب در جلوی چشمانتان کار دشواری است. دلیل اصلی آن این است که خودتان انتظار آن تغییر را ندارید. البته، وقتی صحبت از یاد گرفتن کنترل رویاها به میان می آید، همیشه راهی وجود دارد. تحقیقات مربوط به خواب های شفاف راه های مختلفی را برای تغییر صحنه در خواب های آگاهانه کشف کرده است. من یکبار می خواستم در خواب چیزی بخورم اما در وسط یک مزرعه بودم. به خاطر همین یک کمی جادو و جنبل در خوابم راه انداختم. تجسم کردم که یک رستوران پشت سرم است و وقتی یک ثانیه بعد سرم را برگرداندن، آن رستوران همانجا بود. بعد داخل شدم و یک غذای خیلی خوشمزه سفارش دادم. گاهی اوقات یک در جادویی پیدا می کنم و پشت آن می ایستم. مقصدم را پشت در تجسم می کنم. اینکار را می توانید با آینه هم انجام دهید. آینه ها هم معمولاً به مکان های دیگری راه دارند و راهی برای تغییر واقعیت به حساب می آیند. مهمترین چیز این است که واقعاً باور داشته باشید که صحنه می تواند عوض شود. درغیراینصورت با ذهن خودآگاهتان وارد جنگ منطقی خواهید شد. عادت کنید که هر از گاهی به خودتان بگویید که "این یک رویا است" و خیلی زود یاد می گیرید که هر چیزی در رویا ممکن است. سفر در زمان این یک راه خیلی ساده برای یادگرفتن کنترل رویاست. تا بالاتر از ابرها پرواز کنید تا جاییکه که دیگر زمین دیده نشود. زمان و مکانی را که می خواهید به آن بروید تجسم کنید و بعد دوباره به سمت زمین پایین بروید. یا وارد ماشین زمان شوید، همه دکمه ها را فشار دهید و همه اهرم ها را بچرخانید و خودتان را متقاعد کنید که دارید در زمان سفر می کنید و بعد دوباره از ماشین زمین بیرون بروید. هر دو این روشها را می توانید برای تغییر صحنه و رفتن به یک مکان دیگر هم استفاده کنید. پیدا کردن اشیاء رویایی تحقیقات مربوط به خواب و رویا راه های بسیار زیادی را برای پیدا کردن اشیاء جدید در رویا پیدا کرده اند. کلید کار تجسم است. اشیاء نمی توانند جلوی چشمتان شکل بگیرند اما می توانید به دور و اطراف نگاه کنید و اشیائی پیدا کنید که قبلاً آنجا نبوده اند. می توانید اشیائی را در جیبتان، پشت سرتان، زیر یک تکه سنگ، در کشو کمد، پشت درخت، در یک جعبه و ... پیدا کنید. باید راهی را پیدا کنید که بیشتر به دردتان بخورد. حرف زدن با ذهن ناخودآگاه وقتی بدانید که چطور می توانید یک رویای شفاف ببینید، به ذهن ناخودآگاهتان هم دسترسی آسانتری خواهید داشت. می توانید مستقیماً با آن ارتباط برقرار کنید و بینش عمیق تری نسبت به خود و درک خود از دنیا پیدا کنید. وقتی اینگونه خواب دیدن را یاد گرفتید، ساده ترین راه برای ارتباط برقرار کردن با ذهن ناخودآگاهتان این است که به آن جسمیت دهید. یک شخصیت رویایی بسازید (انسان یا حیوان) که از حرف زدن با او لذت می برید و بعد از او سوالات واضح و آشکار بپرسید. از خیلی پاسخهایی که خواهید شنید مطمئناً متعجب خواهید شد. همانطور که می بینید یادگرفتن کنترل رویاها درست مثل حرف زدن به زبان ذهن ناخودآگاهتان است که البته همیشه ترجمه دقیقی برای آن وجود ندارد. خیلی از کارهای فوق العاده و غیرممکن در رویا قابل قبول اند درحالیکه خیلی کارهای منطقی ممکن است از شما فرار کنند. این هدف شماست که قوانین آن را کشف کنید و راه های جدید برای کنترل رویاهایتان پیدا کنید.
چگونه دروغگو را تشخیص دهیم؟ مقدمه: علائم دروغگویی شکل1: لبخند اجباری یا تصنعی. فقط عضلات اطراف دهان درگیر می شوند.
روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند ... و بعد از ارابه آفتاب کوروش سوار بر اسب می آمد. از آنجا که پادشاه ایران ریش بلند داشت و در اعیاد و روزهای مراسم رسمی، موی ریش و سرش را مجعد می کردند و با جواهر می آراستند. کوروش به طوری که افلاطون و هرودوت و گزنفون و دیگران نوشته اند علاقه به تجمل نداشت و در زندگی خصوصی از تجمل پرهیز می کرد، ولی می دانست که در تشریفات رسمی باید تجمل داشته باشد تا اینکه آن دسته از مردم که دارای قوه فهم زیاد نیستند تحت تاثیر تجمل وی قرار بگیرند. در آن روز کوروش، از جواهر می درخشید و اسبش هم روپوش مرصع داشت و به سوی معبد "بعل" خدای بزرگ صور می رفت و رسم کوروش این بود که هر زمان به طور رسمی وارد یکی از شهرهای امپراطوری ایران (که سکنه آن بت پرست بودند) می گردید، اول به معبد خدای بزرگ آن شهر می رفت تا اینکه سکنه محلی بدانند که وی کیش و آیین آنها را محترم می شمارد. "ارتب" تیرانداز برجسته فینیقی وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کوروش را می کشید! و نیروی مچ و بازوی او هنگام کشیدن زه کمان به قدری زیاد است که وقتی تیر رها شد از فاصله نزدیک، تا انتهای پیکان در بدن فرو می رود. در آن روز ارتب یک تیر سه شعبه را که دارای سه پیکان بود بر کمان نهاده انتظار نزدیک شدن موسس سلسله هخامنشی را می کشید و همین که کوروش نزدیک گردید، گلوی او را هدف ساخت و زه کمان را بعد از کشیدن رها کرد. صدای رها شدن زه، به گوش همه رسید و تمام سرها متوجه درختی شد که ارتب روی یکی از شاخه های آن نشسته بود. در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید، اسب کوروش سر سم رفت. اگراسب درهمان لحظه سر سم نمی رفت تیرسه شعبه به گلوی کوروش اصابت می کرد و او را به قتل می رسانید. کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیاده شد و افراد گارد جاوید که عقب او بودند وی را احاطه کردند وسینه های خویش را سپرنمودند که مبادا تیر دیگر به سویش پرتاب شود، چون بر اثر شنیدن صدای زه و سفیر عبور تیر، فهمیدند که نسبت به کوروش سوءقصد شده است و بعد از این که وی را سالم دیدند خوشوقت گردیدند، زیرا تصور می نمودند که کوروش به علت آنکه تیر خورده به زمین افتاده است. عده ای دیگر از آنها درخت را احاطه کردند و ارتب را از آن فرود آوردند و دست هایش را بستند... که او را نگاه دارند تا اینکه بعد مجازاتش را تعیین نماید و اسب خود را که سبب نجاتش از مرگ شده بود مورد نوازش قرار داد و سوار شد و راه معبد را پبش گرفت و در آن معبد که عمارتی عظیم و دارای هفت طبقه بود مقابل مجسمه بعل به احترام ایستاد. کوروش بعد از مراجعت از معبد، امر کرد که ارتب را نزد او بیاورند و از وی پرسید برای چه به طرف من تیر انداختی و می خواستی مرا به قتل برسانی؟ من می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم و یقین داشتم که تو را خواهم کشت، زیرا تیر من خطا نمی کند و من یک تیر سه شعبه را به سوی تو رها کردم، ولی همین که تیر من از کمان جدا شد، اسب تو به رو درآمد و اینک می دانم که تو مورد حمایت خدای بعل و سایر خدایان هستی و اگر می دانستم تو از طرف بعل و خدایان دیگر مورد حمایت قرار گرفته ای نسبت به تو سوءقصد نمی کردم و به طرف تو تیر پرتاب نمی نمودم! و سوءقصد کننده به مقصود نرسد دستی که با آن می خواسته سوءقصد نماید باید مقطوع گردد. اما من فکر می کنم که هنگامی که به طرف من تیر انداختی با هر دو دست مبادرت به سوءقصد کردی و با یک دست کمان را نگاه داشتی و با دست دیگر زه را کشیدی. ارتب گفت همین طور است. کوروش گفت هر دو دست در سوءقصد گناهکار است و من اگر بخواهم تو را مجازات نمایم باید دستور بدهم که دو دستت را قطع نمایند ولی اگر دو دستت قطع شود دیگر نخواهی توانست نان خود را تحصیل نمایی، این است که من از مجازات تو صرفنظر می کنم. گفت ای پادشاه آیا مرا به قتل نخواهی رساند؟ کوروش گفت : نه. ارتب گفت ای پادشاه آیا تو دست های مرا نخواهی برید؟ کوروش گفت: نه. ارتب گفت من شنیده بودم که تو هیچ جنایت را بدون مجازات نمی گذاری و اگر یکی از اتباع تو را به قتل برسانند، به طور حتم قاتل را خواهی کشت و اگر او را مجروح نمایند ضارب را به قصاص خواهی رسانید. کوروش گفت همین طور است. ارتب پرسید پس چرا از مجازات من صرفنظر کرده ای در صورتیکه من می خواستم خودت را به قتل برسانم؟ پادشاه ایران گفت: برای اینکه من می توانم از حق خود صرفنظر کنم، ولی نمی توانم از حق یکی از اتباع خود صرفنظر نمایم چون در آن صورت مردی ستمگر خواهم شد. و من از امروز به بعد آرزویی ندارم جز این که به تو خدمت کنم و بتوانم به وسیله خدمات خود واقعه امروز را جبران نمایم. کوروش گفت من می گویم تو را وارد خدمت کنند. و می خواست که فرصتی به دست آورد و جان خود را در راه کوروش فدا نماید ولی آن را به دست نمی آورد. در آخرین جنگ کوروش که جنگ او با قبایل مسقند بود نیز ارتب حضور داشت و کنار کوروش می جنگید و بعد از آنکه موسس سلسله هخامنشی (کوروش بزرگ) به قتل رسید، ارتب بود که با ابراز شهامت زیاد جسد کوروش را از میدان جنگ بدر برد و اگر دلیری او به کار نمی افتاد شاید جسد موسس سلسله هخامنشی از مسقند خارج نمی شد و آنها نسبت به آن جسد بی احترامی می کردند، ولی ارتب جسد را از میدان جنگ بدر برد و با جنازه کوروش به پاسارگاد رفت و روزی که جسد کوروش در قبرستان گذاشته شد، کنار قبر با کارد از بالای سینه تا زیر شکم خود را شکافت و افتاد و قبل از اینکه جان بسپارد گفت : بعد از کوروش زندگی برای من ارزش ندارد. کوروش بزرگ یا کوروش کبیر(۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، نخستین پادشاه و بنیانگذار دودمان هخامنشی است. شاه پارسی پادشاهی انسان دوست بود و از صفات و خدمات او بخشندگی، بنیان گذاری حقوق بشر، پایهگذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن بردهها و بندیان، احترام به دینها و کیشهای گوناگون، گسترش تمدن و... شناخته شده است. تبار کوروش از جانب پدرش به پارسها میرسد که برای چند نسل بر اَنشان(شمال خوزستان کنونی)، در جنوب غربی ایران، حکومت کرده بودند. کوروش درباره خاندانش بر سفالینهٔ استوانه شکلی محل حکومت آنها را نقش کرده است. ایرانیان کوروش را پدر مینامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسح شده توسط پروردگار بشمار میآوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک میدانستند.
دانستن اینکه پیشینه برخی افراد سرشناس دنیا چه بوده است بسیار جالب است. این مطلب را دنبال کنید... میرزا تقی خان امیر کبیر............صدر اعظم ناصرالدین شاه .............. منشی
اگه کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را کمی بهتر کنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی میخواهد و نه پول زیادی. - گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
یادمه از بچگی بهم میگفتن پسر خنده بر هر درد بی درمونی دواست... خب این یعنی چی.. میشه به درد جامعه خندید ؟!؟ نه... خدا جون... کجاست تعبیر آرزوی دختر بچه ای که عاشق دیدن سالم بودن باباشه نه نعشه دیدنش ! کجاست خنده ی بچه های طلاق... کجاست مردونگیه پسری که له میکنه احساسات یه دخترو...! کجاست نداشتن حسرت پوشیدن یه لباس نو! کجاست نفروختن خودت واسه نون شبت ! کجاست گم نکردن خدا تو زمین و زمان... کجاست... خیلیا همین حالا فحش میدن به خودشون واسه لجن بودنشون... خیلیا میخوان برگردن اما...اما...... خیلیا... سو استفاده از ثروت و شهرتو با شمایل عادیش نکن مردک...!!! خودتو میشناسم...شعار آب بابا میدی...ولی... یه گوشه خلافشو عمل میکنی! سخته...حرف تیز و پر التهاب زدن... گفتنش یه ماموریت غیرممکنه میگن بی خودی خر نشو! ولی خداییش خر کدومه... اگه راس راسی بگی...حق همونه! الان دورویی یه مدال شده...که تو سرعت و سبقت خیلی کارها پدال شده! پس دمه آدماش گرم...که آدمن... نمیشه زیادی مانور داد با این حرفا...فقط میشه گفت: هر کی آدمه دستش بالا!!!
دو تا گنجشک دنبالِ هم اُفتادن تو آسمون ! دو تا گنجشک ! یه تریلی ! دو تا گنجشکای عاشق تو بیابون میپَرَن ! دو تا گنجشک ! یه تریلی ! دو تا گنجشک ، که تناشون داغه از تبِ علاقه ! دو تا گنجشک... یه تریلی !
قاصدک.....مهدی اخوان ثالث
دیدار با خدا رفتم و شد با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد
پنجره ای نشانم دهيد تا من برای هميشه نگاه منتظر پشت آن باشم.
|
About
بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 Links
دلشکسته | |||||